نادر : ایشون یه دلیل برا من بیاره چرا باید تو این موقعیت پاشیم بریم خارج؟
سیمین : تو یه دلیل بیار چرا باید بمونیم؟
نادر : من هزار تا دلیل برات میارم.
سیمین : یکیشو بگو.
نادر : یکیش پدرم ، من پدرمو نمیتونم ول کنم، بازم بگم؛
سیمین : ولی زنتو… میتونی ول کنی!
نادر : من کی تورو ول کردم ؟ تو منو کشوندی دادگاه، تو برای من دادخواست طلاق فرستادی!
.
.
.
سیمین : اون میفهمه که تو پسرشی؟
نادر : من که میفهمم اون پدرمه
این دیالوگ، شاید محبوب ترین دیالوگ "جدایی نادر از سیمین" باشد. آن را
اینجا و آنجا، جزو دیالوگهای ماندگار می بینیم و عموما هم جمله ی "نادر"
است که در انتهای این دیالوگ تاثیرگذار دیده می شود؛ آن هم به این دلیل که
مخاطب با او احساس همدردی می کند و او را فرزند خوبی می بیند که به "پدر"ش
حرمت می نهد.
اگر مسئله را تقلیل دهیم به یک روابط خانوادگی ساده، به زوجی که می خواهند از هم جدا شوند، و پدری که این میان نیاز به مراقبت دارد، در احساس همدردی و حق دادن به نادر، نمی توان خرده ای به ما گرفت. به ظاهر سیمین، زن سنگدلیست که نسبت به این پدر پیر و ناتوان بی تفاوت است. اما در این صورت ما از نمادها غافل شده ایم و چه بسا اصلا متوجه نشده ایم فیلم می خواهد به ما چه چیزی را نشان دهد.
در این دیالوگ نه تنها حق با نادر نیست بلکه او نقطه ضعفی را نشان می دهد: او اسیر گذشته اش است، و از این گذشته برای خودش "بهانه ای" ساخته، که تن به تغییر ندهد. سیمین برای این "گذشته" البته که احترام قائل است؛ او با وجود آلزایمر پدر، موقع رفتن از او خداحافظی می کند، خیالش را راحت می کند که برمی گردد (هرچند گذشته همیشه دست آدم را می گیرد و آدم را به ماندن، به ثبات دعوت می کند!) موقعی که پدر و ترمه در خانه تنها مانده اند او پدر را با خود می برد تا مراقبش باشد؛ او برای گذشته ارزش قائل است، اما نمی خواهد اسیرش شود. برخلاف نادر، که از این گذشته، سنگری ساخته تا پشتش پنهان شود و برای هر چیزی او را بهانه کند. لباس سیاهی که آخر فیلم بر تن این خانواده است، به خوبی "بهانه" بودن پدر را نشان می دهد. پدر از دنیا رفته، اما نادر همچنان قصد مهاجرت ندارد و جدایی را به آن ارجح می داند.
و نادر اینجا هم، "هویت ایرانی" را نمایندگی می کند. هویت ملتی را که همیشه دست به دامن پیشینه و تاریخشان می شوند تا خودی نشان دهند. درست مثل نادر که با گفتن دیالوگ "من که می دونم اون پدرمه" مخاطب را تحت تاثیر قرار می دهد و از خودش قهرمان می سازد، اما ما در انتهای فیلم می فهمیم "نهاد خانواده" چندان هم برای او حرمت و تقدسی ندارد. او نماینده ی ملتیست که همیشه پشت تمدن 2500 ساله شان پنهان می شوند؛ یا دم از "فرهنگ و اصالت" می زنند، و در نهایت سر از نژادپرستی و تعصب کورکورانه درمی آورند. و یا پشت ضعفها و کاستی های نسلهای قبلیشان پنهان می شوند، تا از زیر بار مسئولیت امروزشان شانه خالی می کنند.

دیالوگ اینطور ادامه پیدا می کند، ادامه ای که معمولا نقل یا نوشته نمی شود، چرا که به نظر می رسد جمله ی نادر "اوج دیالوگ" است:
نادر: من که می فهمم اون پدرمه.
سیمین: دخترت برات اهمیت نداره؟ آینده ی دخترت برای تو مهم نیست؟
نادر: اصلا مگه الان بحث ما، بحث دخترمه... چرا فکر می کنی فقط برای تو مهمه آینده ی دخترمون...
قاضی: اینهمه بچه داره توی این مملکت زندگی می کنه، یعنی هیچکدوم آینده ندارن خانوم...؟
نادر حتی متوجه این نیست، که "بحث الان" چه او بخواهد چه نخواهد، به فرزندشان هم مربوط می شود. به سوال قاضی، شاید بهتر است ما هم فکر کنیم؛ "آینده برای کسانیست که به استقبالش می روند" نه برای بچه هایی که نسل قبل و نسلهای قبلشان، همیشه خودشان را پشت گذشته پنهان کرده اند...
آن روز همین طور برای خودم به "دروغگویی" و "بی اخلاقی" ای که در فیلم به تصویر کشیده می شود فکر می کردم. و هی از خودم می پرسیدم، این جشنواره های این ور و آن ور دنیا که از "هویت ایرانی" بی خبرند و از نزدیک "انسان ایرانی بی اخلاق" بودن را تجربه نکرده اند، چرا باید به این فیلم اقبال نشان دهند. آن روزی که این سوال را از خودم می پرسیدم البته خبر نداشتم که چند روز بعدش قرار است این فیلم "گلدن گلوب" را هم ببرد و ماه بعدش هم "اسکار" را برای خودش کند.
فرهادی در مصاحبه اش می گوید که قصدش نشان دادن بی اخلاقی در دنیای مدرن است اما من و ما که خوب می دانیم "نادر بودن" فقط از ما ایرانی ها برمی آید و "راضیه خانم" را ماییم که زیاد می بینیم. نادر نماینده ی انسان مدرن نیست، بلکه او نماینده ی "انسان ایرانی" است، و بی اخلاقی اش هم حتی، ارمغان زندگی مدرن نیست، بلکه این هویت ایرانیست که سالها و بلکه قرنهاست به همین سبک و سیاق روزگار می گذراند... من یکی که فکر می کنم غیر ایرانی هایی که به "A Separation" خرس طلایی، گلدن گلوب، اسکار و چهل و هفت جایزه ی دیگر داده اند، در نهایت هم نفهمیده اند با چه شاهکاری رو به رو اند!
سال نود، در مزخرف بودن انصافا برای من یکی که هیچ کم نگذاشت. یعنی هرطوری حسابش را بکنم، با کلی تخفیف به خودم احتمالا بهترین اتفاقش تمام شدن دوره ی لیسانسم بوده و دیگر هیچ. خودتان حسابش را بکنید که وقتی "بهترین" اتفاق، "تمام شدن" چیزی باشد، دیگر خدا به داد بدترین اش برسد. البته الان از اتاق فرمان دارند به من اشاره می کنند که "حالا کجاشو دیدی؟". یک همچین روزگار cool ای را می گذرانیم خلاصه.
در کنار همه ی اینها، هفته ی آخر سال نود، به ما خبر به ظاهر خوشی رسید، که حجت را بر ما تمام کرد که این سال از هیچ تلاشی برای هرچه بیخودتر شدنش دریغ نکرده. [ادامه ی این متن دیگر یک ذره هم خنده دار نیست، به خودم و شما پیشنهاد می کنم نیشمان را ببندیم و جدی با قضیه برخورد کنیم].
دلم می خواست این خبر را روزی اینطور
بشنوم که دخترخاله ام دارد "ازدواج می کند". روزی که به بلوغ و عاملیتی
رسیده باشد که حتی اگر آنقدر دست بالا نگیریم و دنبال حق انتخاب بین ازدواج
کردن و ازدواج نکردن باشیم، حداقل این حق انتخاب را داشته باشد که خودش
کسی را انتخاب کند و در سنی باشد که عاقلانه تصمیم بگیرد باقی زندگی اش را
با چه کسی قسمت کند. اما خبر اینطور نبود. خبر برای ما اینطور بود که دارند
دخترخاله ی بیست ساله ام را "شوهر می دهند".
در این مواقع اگر شما دختر باشید، مجرد هم
باشید، و خودتان سنی کمتر از بیست و پنج سال داشته باشید، باید که دهانتان
را ببندید و در باب آسیب شناسی ازدواج در سن پایین و کمتر از استاندارد
جهانی 25 سال، نظریه پردازی نکنید. با این حساب بنده که لالمانی گرفته بودم
و شدت فاجعه هم به قدری بود که من چیزی برای گفتن نداشته باشم. ولی اینطور
بگویم که تمام فامیل و اقوام، گویا نه تنها هیچگونه مشکلی با این ازدواج
نداشتند بلکه همگی بسیار خوش و خرم، از لباس عروس و دسته گلش و مهریه و این
اراجیف حرف می زدند. درست شبیه ازدواج چندماه پیش پسرخاله ی ارجمندمان که
در سن بیست و پنج سالگی، با دختری نوزده ساله ازدواج کرد و سایرین طبق
معمول راجع به سر و شکل عروس، نظرات و دغدغه های بیشتری داشتند تا کلیت این
ازدواج.
یعنی این آدمها، در دهه ی نود هجری خورشیدی، با همه ی دسترسی ای که به علم روز دنیا دارند، با همه ی تحصیلاتشان و مدارک دانشگاهی ای که می گیرند، همچنان فکر می کنند که هر ازدواجی چون ازدواج است، پس مبارک و خوب است؟ ازدواج کردن جوان امروز، نباید هیچ فرقی با ازدواج پدربزرگ و مادربزرگش در نیم قرن پیش داشته باشد؟

* عنوان قطعه ایست از فروغ فرخزاد
چند وقت است می خواهم بیایم اینجا یک
چیزکی بنویسم من باب اسکار و جدایی نادر از سیمین و "نادر" و اخلاق
ایرانیان و اینها که فرصت نشده تا به حال. قبل ترش هم می خواستم دعوتتان
کنم به دیدن فیلم "The beaver" (سگ آبی) به کارگردانی جودی فاستر، که
بسیار خوشمان آمده بود از این فیلم و اینها. که البته چون دیدم "شاهکار"
نیست و فقط "خوب" است، از خیر معرفی با طول و تفصیل اش گذشتم. بعد از آن هم
_که به خاطر کهولت سن نمی دانم قبل از جریان اسکار بود یا بعدش!_ می
خواستم یک معرفی کوتاهی بکنم از نمایشنامه ها و فیلم نامه های فوق العاده ی
"بهرام بیضایی" که ظلمی بود در حق خودم که تا به حال این کتابهای خیلی خوب
را نخوانده بودم.
ولی حالا فعلا، به جای این غلطهای زیادی (اخلاق ایرانیان؟ نقد جدایی نادر از سیمین؟ من؟!) توجه خودم و شما را به کمدی تراژیک این وبلاگ جلب می کنم! یعنی واقعا گاهی می بینم این وبلاگ چه بازخوردهای مضحک غم انگیزی دارد، یا غم انگیز خنده داری شاید. (از آنجایی که می خواهم در ادامه غر بزنم، پیشنهاد دوستانه ام این است که بقیه ی این مطلب را نخوانید) هرازگاهی می آیم اینجا خیلی واقع بینانه می نویسم "یعنی هنوز کسی این وبلاگ را می خواند؟" بعد از تقریبا دو ماه، کامنتی گذاشته می شود به این مضمون که "چرا فکر می کنی نمی خونن، من که همیشه می خونم اینجا رو"!!! خب سوال برای آدم پیش نمی آد که در این دو ماه کجا بودی شما عزیز دل؟! یا می نویسم زندگی ام مدتیست خیلی خالیست و کسی نمی آید و کسی نمی رود و اینها، بعد از یک ماه کسی کامنت می گذارد "من همیشه می خونم اینجا رو، همین هم مایه ی خرسندیه"!! دست شما درد نکند البته؛ راضی به زحمت هم نیستیم، به قول دوستان "شما چرا با این حالتون؟!".
از همه جالب تر هم این دوست عزیزی بوده که نزدیک یک ماه است برایش پست با مخاطب خاص گذاشته ام(!)، و تا این لحظه که هیچگونه واکنشی ندیده ام. احتمالا سال قبل هم برای همین ایشان مطلب دیگری نوشته بودم که بعد از دوماه کامنت بسیار مفصلی با این مضمون برایم گذاشته بودند: "؟"
گرفتید ما رو؟! نه واقعا سواله برام!
و سرانجام بعد از یک سال و اندی، بالاخره فرصتی دست داد تا به قولم وفا کنم(!) و کتاب فراتر از بودن، نوشته ی کریستیان بوبن را اسکن و آپلود کنم.
این هم لینک دانلود کتاب فراتر از بودن.
- تقدیم به بهار عزیز. و همه ی کسانی که با جستجوی "دانلود کتاب فراتر از بودن؛ نوشته ی کریستیان بوبن؛ برگردان نگار صدقی، نشر ماهریز" سر از این وبلاگ درآورده اند.
- حجم فایل پی دی اف، به دلیل اسکن شدن، حدود 6 مگابایت است؛ اگر به هر دلیل لینک بالا نمی خواند، آدرس ایمیلتان را برایم بگذارید، تلاش می کنم برایتان کتاب را با ایمیل بفرستم.
از بی جواب گذاشتن و بی توجهی دیگران هیچ خوشم نمی آید، بنابر این به گمانم مجبورم که متقابلا دیگران را هم منتظر و بی پاسخ نگذارم.
پیش از این هم به گمانم نوشته بودم که هرچه مرور می کنم این خاطرات چهار پنج ساله ام را در دانشکده، با وجود همه ی خوبی ها و لطف هایی که از جانب دوستان بوده، اما همیشه آن کفه ی خاطرات ناخوشایند سنگینی کرده. خاطراتی که دلم نمی خواهد اینجا شرح و تفصیلشان دهم.
این وبلاگ هم خواه ناخواه پیوند خورده با فضای دانشگاه؛ همین است که هیچ دلم نمی خواهد جدی بگیرم کامنتهایی که گاهی من را کمی جدی تر مخاطب قرار می دهند؛ احساس می کنم این هم یکی دیگر از همان شوخی های بی مزه است، از آنهایی که جدی می گیرمش غافل از اینکه یک نفر گوشه ای نشسته و دارد به ریشم می خندد. به هر حال تعجبی ندارد که مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید بترسد.
این فیلمهایی را دیده اید که چند دقیقه اش (که البته هیچوقت از ده دقیقه تجاوز نمی کند)، نقش اول فیلم (یا دوم یا سوم؛ چه فرق می کند) سخت مشغول تمرین کردن برای موفقیت در فلان مسابقه یا رسیدن به بهمان هدفش است؟
مثلا ورزشکاری که بی وقفه و شبانه روز تمرین می کند، محققی که سخت مشغول خواندن و جمع اوری اطلاعات و پرس و جوست؛ یا چه می دانم بازیگر تئاتری که سخت مشغول تمرین است. همیشه در انتهای این فیلمها این افراد، دقیقا همانجایی که همه دیگر از آنها قطع امید کرده اند، به شکلی که لابد نباید عجیب هم باشد "موفق می شوند"!
این فیلمها منظورشان این است که تلاش و پشتکار باعث موفقیت خواهد شد. نمی خواهم این پست، که بعد از مدتها می نویسم اش منفی و یاس آور باشد ها؛ ولی خب واقعیت این است که حسرت به دل ما ماند که یکبار ما هم در زندگی مان تجربه کنیم این "تلاش بی وقفه و شبانه روز" و رسیدن به آن "لبخند موفقیت و پیروزی" را. چرا انقدر در این فیلمها دروغ به خورد ما می دهند؟ این رواست واقعا؟!
پ. ن: بهار عزیز! همچنان در تلاشم که یک روز خالی ای پیدا کنم برای آن امر خطیر. چه کنیم که روزهایمان هرچند از هرچیزی خالی اند، ولی در عین حال وقتمان تا اطلاع ثانوی پر است.
فقط خواستم بگم عمیقا بهم برخورد وقتی دیروز متوجه شدم بیست و پنج نوامبر گذشته و من اصلا نفهمیدم. نه اینکه حالا هرسال واسش آئین و مراسم خاصی به جا میاوردم، ولی به هر حال گاهی زور داره برای آدم که می بینی روزها و جریان زندگی همینطور داره میگذره و تو رو جا میذاره.
پ. ن: دوستی در کامنتها، از رشته ی جامعه شناسی و چیستی و چگونگی و اینکه چه دیدی به آدم میده و می تونه به سوالهامون جواب بده یا نه پرسیدن. تنها چیزی که می تونم بگم اینه که (اگه لطف کنید تا آخرش بخونید ممنون می شم) عرض می کردم خدمتتون، چیزی که می تونم بگم اینه که من به عشق روانشناسی خوندن، علوم انسانی رو توی دبیرستان انتخاب کردم و طبعا مشقات زیادی هم حاضر شدم به خاطرش بکشم (از نگاه جامعه به این رشته بگیرید، تا کیفیت معلمهایی که چون به "انسانی ها" تدریس می کنن خیلی خودشون رو به زحمت نمیندازن) ولی موقع انتخاب رشته ی دانشگاه، بعد از اینکه رتبه ها اومد، فهمیدم که رشته ای که من می خوام (روانشناسی صنعتی) اصلا توی دانشگاههای سراسری تدریس نمی شه. این رو بذارید کنار یاس فلسفی ای که به دلایلی، سال آخر دبیرستان بهش رسیده بودم. طبعا دیگه برام مهم نبود که اصلا دانشگاه چی بخونم. توی برگه ی انتخاب رشته هم 25 تا انتخاب بیشتر نکردم. تمام روانشناسیهای بالینی روزانه و شبانه ی تهران (که البته از روی بی میلی انتخابشون کردم) و پژوهشگری علوم اجتماعی روزانه و شبانه ای که دانشگاه های تهران داشتن، به توصیه ی یکی از آشنایان که این رشته رو خونده بود. لابد چهارتا پیام نور هم اون پایین زده بودم که شد بیست و پنج تا. این رو هم بگم که اون روزها در وادی عرفان چرخ می زدم و در این احوالات بودم که "بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم" و به حقارت بشر پیش معانی عمیقی که پشت هستی و کائنات هست فکر می کردم و یاس و بی انگیزگیم هم برای همین جریانات بود.
این قصه ها رو گفتم که بگم با همه ی این احوالات بعد از یک ترم، فقط یک ترم، جامعه شناسی خوندن، به این نتیجه رسیدم که اگر یکبار توی کل زندگیم شانس آورده باشم، اون شانس، همین انتخاب رشته ی جامعه شناسی بوده. واقعا این رشته رو دوست دارم و الان هم با حال زار و نزاری که دارم تنها اتفاق خوبی که به نظرم سرپا نگم داشته اینه که دارم منابع این رشته رو برای ارشد می خونم.
آدمها طبعا با هم متفاوتند و چیزهای پراکنده و بی سرانجامی که این رشته تونسته توی ذهن من منسجمشون کنه یا احیانا جوابی برای سوالهام داشته باشه طبعا با چیزی که شما دنبالش هستید شاید یکی نباشه. با این حال تنها کمک و راهنمایی ای که از دست من برمیاد اینه که کتاب "جامعه شناسی" نوشته ی آنتونی گیدنز رو معرفی کنم، که کتاب خیلی تخصصی و عجیب غریبی هم نیست و با همه ی قطور بودنش نثر روانی داره. اگر این کتاب رو "شیرین" دیدیدن و احساس کردین مباحثش ذهنتون رو به خودش مشغول کرده و احیانا براتون دغدغه ای به وجود آورده بدونین که از کلیت این رشته هم لذت خواهید برد.
ضمنا، به نظرم علوم نیومدن که به سوالهای ما جواب بدن؛ شاید تنها کار و بیشترین کاری که از دستشون برمیاد این باشه که سوالهامون رو تصحیح کنن و سوالهای مهمتری رو جایگزین سوالهای قبلی کنن.
به هر حال از اینکه کمک چندانی برای راهنمایی از دستم برنیومد عذرخواهی می کنم. پایان پی نوشت!
فیلم Vanilla Sky، با سکانس شاید تکان دهنده ای، بله، تکاندهنده ای شروع می شود. بازیگر نقش اول فیلم، با زنگ عجیب ساعتش از خواب بیدار می شود، جلوی آینه سر و وضعش را مرتب می کند، لباسهایش را می پوشد، ساعت و یک مشت کارت اعتباری اش را برمی دارد. سوار اتومبیلش می شود و از خانه راهی محل کارش می شود. اما چیز عجیبی می بیند: در خیابانها هیچکس نیست. مطلقا هیچکس. به ساعتش نگاه می کند: نه و شش دقیقه است. همه چیز سر جای همیشگی اش است. ماشینها کنار خیابان پارک شده اند؛ مراکز فروش بازند؛ بیلبوردها و فیلمهای تبلیغاتی سر جایشان هستند و در حال پخش شدن، اما هیچکس نیست. مرد ماشینش را وسط خیابان نگه می دارد، هراسان پیاده می شود و در خیابان می دود، اما هیچکس، هیچ کجا نیست.
این مفهومِ نیاز ماست به دیگران. به جامعه. به دیگرانی که چندان اهمیتی هم ندارد که چه کسی باشند. مطمئنم برای کسی که جای این مرد و در چنین شرایطی قرار بگیرد، وجود دزدی که اتومبیلش را سرقت کند هم مایه خرسندیست! بالاخره آن دزد هم یک "دیگری" است که نشان می دهد او تنها نیست. جامعه، برای جامعه شدنش، به اشخاص نیازی ندارد، بلکه نیازمند افراد است. بنابر این گمان نمی کنم که این نیاز، نیاز متقابلی باشد؛ ما به دیگران نیاز داریم، اما دیگران لزوما به شخص ما نیازی ندارند.
نه چند روز یا چند هفته، ظاهرا دو سه ماهی هست، در خیابانهای زندگی ام نه کسی می آید، نه کسی می رود. نه از فروشگاههایش کسی خرید می کند، نه در پارک هایش بچه ها بازی می کنند. هیچکس نیست. هیچکس هیچ کجا نیست. و گاهی فکر می کنم که اصلا گور پدر نیاز متقابل؛ حداقل چهار نفر بیایند از وسط زندگیمان رد شوند... حداقل چهار نفر باشند این اطراف، که من خیالم راحت شود دنیا به آخر نرسیده. سه ماهی هست که یک خط در میان به غیب شدن مشکوک اینهمه آدم فکر می کنم... یعنی کجا رفته اند...
یادم آمده که اگر اشتباه نکنم یک "بهار" نامی، تقریبا یک سال قبل، اینجا از من خواسته بود یکی از کتابهای بوبن را برایش اسکن کنم و روی وبلاگ بگذارم...
نمی دانم هنوز هم به اینجا سر می زند یا نه... فقط خواستم بداند که خودم خبر دارم از این بدقولی ام. امیدوارم کتاب را تا امروز پیدا کرده باشد، ولی اگر از اینجاها رد می شود، و هنوز کتاب را پیدا نکرده یک ندایی به ما بدهد، باشد یک روز تعطیلی خودمان را به زور کتک وادار به جبران این بدقولی کنیم.
یکی دو ماهی هست که ....... که حالم خوش نیست. به اندازه کافی هم نسل بدبختی هستیم که مطمئن باشیم وقتی از حال ناخوش حرف می زنیم، دیگران می فهمند چه می گوییم، چون حتی ناخوش احوالی مان هم مثل خیلی چیزهای دیگر، با جماعت عظیمی به اسم "دهه شصتی ها" مشترک است. از شما چه پنهان گاهی با خودم فکر می کنم ما دیگر چقدر طفلکیم که نه تنها یک ستاره در هفت آسمان نداریم، حداقل یک بدبختی و ناخوش احوالی ای هم نداریم که خیالمان راحت باشد مال خودمان است. فکر کنیم که این یک مشکل دیگر خاص خود ماست و با هزار و یک نفر دیگر در آن شریک نیستیم. باور کنید گاهی دلخوشیها تا این حد ته می کشند، که دل آدم می تواند به یک بدبختی "خاص" داشتن هم خوش باشد...
البته نیامده ام اینجا که از این غمها و
ناراحتی ها بنویسم. در این مدت عوامل زیادی با همکاری هم، تلاش زیادی کردند
تا من را متوجه این امر مهم کنند که اگر یک چیز در زندگی ما باشد که به
دیگران هیچ ربطی ندارد و دیگران به صلاح ما می بینند که خودشان را اصلا در
این امور دخالت ندهند، نه حریم خصوصی زندگی ما، بلکه صرفا ناراحتی های
ماست. حالا هم خیلی خوب می دانم که ناراحتی هایم، اصلا ارتباطی به شما یا
هر شخص حقیقی یا حقوقی دیگری ندارد. شما خودتان به اندازه ی کافی بدبختی
دارید، از من هم بهتر و حتما خیلی هم بزرگتر.
راستش می خواستم از نوشتن پست جدید، حداقل تا وقتی که کمی انگیزه و اراده پیدا کنم باز هم طفره بروم، اما با خودم فکر کردم در این مدت، یک بخش کوچکی از ناراحتی هایم معطوف به به خاطر آوردن روزهایی بوده و کسانی، که هر چه فکرش را می کنم و هر طور حساب می کنم می بینم کاری که من در حقشان کرده ام به جز محبت چیز دیگری نبوده، و آنچه که از آنها دیده ام به هرچیزی شباهت داشته به جز پاسخ یک محبت.
گفتم بیایم چند خطی بنویسم تا به واسطه ی آن، هم از محبت دوست - یا احیانا دوستان - عزیزی که اینجا را لایق هر روز سر زدن می بینند تشکر کرده باشم و هم به خودم و کسانی که اینجا را می خوانند یادآوری کرده باشم که مبادا کسی در زندگیمان باشد که از کنار محبتهایش بی توجه گذشته ایم و فکر نکرده ایم که ساده ترین قدردانی ما هم شاید خاطرش را آرام کند یا حداقل مانع آن شود که به خاطر آوردن چهره ما چیزی به ناراحتی هایش اضافه کند.
چه می شود کرد. حالا که زورمان نمی رسد این بدبختی ها را از سر راه برداریم، حداقل این گوشه و آن گوشه اش را نگاه کنیم شاید بشود از فلان جایش یاد بگیریم که مثلا اگر دست ماست فلان کار نادرست را در حق دیگری نکنیم... این هم سهم ماست از بدبختی ها... به قول آن پیرمردی که در فیلم "شهر زیبا" پول دیه قاتل دخترش را نداشت بدهد و دیگران به "صواب" رضایت دادن تشویقش می کردند، "چیزی که تو این دنیا ما فقیر بیچاره ها زیاد داریم، صوابه".
اگر این هزینه ای که صرف ساختن فیلمهایی می شود که حرف اول و آخرشان این است که "ثروت چیز بدی است، و آنهایی که در رفاه مادی زندگی می کنند در واقع خیلی هم بدبختند"، صرف بدبختیهای بی ثروتان این مملکت می شد، بعد از اینهمه سال و با این حجم انبوه این فیلمها و سریالها، حالا همه ی مان از فقر و بدبختی درآمده بودیم و خودمان در رفاه، قضاوت می کردیم که بدبختیم یا خوشبخت.
میان تولدهای این روز و آن روز دوستان و آشنایانم در این ماه، و وسط تبریک گفتن ها و هدیه دادن ها و آداب معمول روزهای تولد، یاد دوستان دانشکده افتاده ام و آداب و رسوم جالبشان در مواجهه با تولد همدیگر! راستش هیچوقت فکر نمی کردم یک گروه دوستی هم بتواند برای خودش، شکل و شمایل خاصی به مراسمی مثل تولد بدهد!
آن اوایل یادم هست هر رسم جدیدی که از این دوستان می دیدم، در به در دنبال یک دوربین بودم که با چشمهای گرد شده در آن نگاه کنم!! و از شما چه پنهان آن اوایل، کمی هم برای سلامتیشان دعا می کردم...! حالا احساس می کنم شاید اشتباه می کرده ام و این مدل مواجهه ی آنها با پدیده ی "تولد" صرفا کمی "متفاوت" بوده با دیگران و شاید هم کمی عجیب و غریب، اما نه نادرست...
اولین برخورد من با این "خاص بودگی" دوستان - که البته کمی بعد فهمیدم خیلی هم مختص دوستان من نیست و گویا عمومیت زیادی دارد! - این باور جالبشان بود که معتقد بودند "ترجیح می دهند هدیه ای کادو بگیرند که به دردشان بخورد، تا اینکه روز تولدشان غافلگیر شوند"، و خب بر اساس این اعتقاد، قبل از تولد همدیگر، می رفتند صاف در چشمهای کسی که تولدش است نگاه می کردند و می پرسیدند: "فلانی! تولدت چی می خوای واست بخریم؟". او هم مثل بچه خوبی جوابشان را می داد؛ و آنها می رفتند همان را برایش می خریدند. بله. به همین سادگی.
- البته آدم این روزها مخصوصا در کتابفروشی ها به کاربرد مفید این سبک هدیه تولد دادن پی می برد! اصلا مهم هم همین کارکرد رسم و رسوم است خب! چه اشکال دارد... بالاخره بعضی هم ترجیح می دهند دندانهای اسب پیشکش را بشمرند! چکارشان داریم اصلا؟! -

دومین ویژگی جالبی که داشتند و احساس کردم این خصلت انگار همه گیرتر هم بود (چون آن ویژگی قبلی، عادت چهار نفرشان بود، و بقیه مثل من، "دوربین لازم" می شدند در آن شرایط) این ویژگی جالب بود که روز دقیق تولد همدیگر را نمی دانستند. البته این احتمالا رابطه ی مستقیمی با اندک لوس بودن من داشته باشد، ولی راستش را بخواهید وقتی از یکی از دوستان شنیدم که روز تولد دوستی را که سه چهار سال در دبیرستان و حداقل سه سال در دانشگاه با هم دوست بوده اند و چند روز اگر نمی دیدش کلی دلتنگش می شد، نمی داند و فقط می داند که تولدش در فلان ماه است، با خودم فکر کردم من احتمالا چه رکبی خورده ام که بخشی از حافظه ام را صرف به خاطر سپردن روز تولد تمام دوستان و تک تک اقوام کرده ام! من با این حساب از آن آدمهای ننر محسوب می شوم که اگر روز تولد کسی را ندانم، معنایش این است که چندان "دوست"ی محسوب نمی شویم برای هم.
ویژگی جالب دیگرشان که همچنان در تلاشم برای خودم هضمش کنم، این بود که هدیه ی تولد همدیگر را، مدتها بعد - حتی اگر در طول این مدت با اطلاع قبلی همدیگر را بارها ببینند -، شاید چندین ماه بعد، به همدیگر می دادند! این کارشان برای من واقعا بامزه بود! مثلا می دیدی اواخر دی ماه، هدیه ی کسی که تولدش خرداد بوده را می دادند! یا وسط مرداد، هدیه تولدی که اوایل فروردین بوده یا حتی دی ماه سال قبل بوده! و جالب اینجا بود که بر این باور بودند که به این ترتیب طرف را بیشتر خوشحال می کنند!! مثل اینکه بزرگتری که کمی هم از او دلخورید یکدفعه وسط آذرماه، یک اسکناس تانخورده بگذارد کف دستتان و بگوید این هم عیدی ت! نوروز بهت ندادم، گذاشتم الان بدم که بیشتر خوشحال شی!! (فهمیدید آن اندک دلخوری برای چه بود!)
جدا از اینکه "اینا همه ش خاطره میشه واسه آدم"! وقتی یاد این ویژگی های بامزه ی دوستان دانشکده می افتم، با خودم فکر می کنم چه خوب که دوستانی داشته ام که کلا در کار سنت شکنی بودند و با همه ی این احوال که هر از گاهی هم تن به سنتهای معمول می دادند، همیشه با همدیگر، هم به بعضی رسم و رسوم های معمول جامعه و کارکردهای مهملش می خندیدیم، و هم می دیدم که چطور خودشان هم "عملا" دستی در سنت شکنی ها، یا بهتر بگویم "ترکاندن بعضی رسوم" با تمام قوا داشتند!
ضمن اینکه انتشار اشعار اصلی این شاعر، و از این طریق شناخت و شناساندنش به دیگران، تدریجا نیاز به این اصلاحیه ها و تکذیب ها را از بین خواهد برد.

درست چهار سال پیش، در یک بیست و هفت تیرماهی بود که این وبلاگ راه اندازی شد و کج دار و مریز تا به اینجا رسید. اینجایی که خودم هم باور نمی کنم، توانسته ام، آرشیوش را ماه به ماه با نوشته ای پر کنم. آنقدری که این پست بشود چهارصد و پنجاه و پنجمین نوشته ی این وبلاگ.
انکار نمی کنم که نوشتن، نوعی تسکین و درمانست برای من؛ و انکار هم نمی کنم که نوشته های این وبلاگ، برای دیگران هم گاهی مفید بوده. این را از کتاب یا شعر یا عکسی که گاهی کسی جستجو کرده و به اینجا رسیده می گویم. اینکه این وبلاگ همینقدر هم برای دیگران مفید باشد، خودش خیلیست...
این شاید به توقع زیاد و بی جای من بر می گردد، یعنی حتما به توقع بی جای من بر می گردد، اما راستش را بخواهید باید اعتراف کنم هر بار این وبلاگ را باز می کنم از چیزی دلخورم. انگار با خودم زمزمه می کنم "این رسمش نیست...".
دست و دلم هیچ به نوشتن نمی رود؛ غرض از این پست هم یادآوری تداوم یافتن چهار ساله اش بود... فعلا همین!